آه از فریب زمستان
دلخوشی از زندگی
به نمردن رسیده است
با این همه،
شعر هنوز هست
ماه هنوز هست
در کف اقیانوس هنوز
مروارید پیدا میشود
خواب اگر چه فراگیر
بیداری اما
هنوز زیباست
مشعلها را میشکنند
ستارهها را با خودکار مشکی
ناپدید میکنند...
برای دیدن فردا:
باید بیدار شویم
تا آنکه بیدار شویم
مردی مادر ما شد
با دستهای مهرباناش نوازشمان کرد
آوازی از امید به لب
در خیمهای از خیمههای شب
شادی جوانه زد...
ای مادر عزیز
ای مرد مهربان
ما عاقبت
به خانۀ خورشید میرسیم
تو مینشینی ما
یک خاطره از سرما
تعریف میکنیم
...
توضیح: این شعر از درون زندان لاکان رشت توسط «جمشید عزیزی» برای «منوچهر فلاح»، زندانی سیاسی محبوس در این زندان که توسط دادگاه
.انقلاب به اتهام محاربه به اعدام محکوم شده، سروده شده است
مرا میبینی و
هر دم زیادت میکنی دردم
تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم
به سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری
به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم
نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم
فرو رفت از غم عشقت دمم دم میدهی تا کی
دمار از من برآوردی نمیگویی برآوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز میجستم
رخت میدیدم و جامی هلالی باز میخوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم
ذهن من آشیانه ی مرغیست،
کز زادگاه آفتاب میآید،
با نغمههای طلایی …
باید به فکر صید صدایش،
در لحظهی وزش آفتاب، باشم.
با بادبانی از گل
کشتی به سوی زادگاه آفتاب، راندم
از ساحل سلامت او
آوازهای جاذبه میآمد
لنگر در آبهای ساحلی انداختم
با شاخهای گل سفید، زنی، منتظرم بود
خود را به آب سپردم.
او، در جهان خوابگونه ی من، چرخ میزند
در این فضای مه گرفتهی مهتابی،
با موی باز و ُ دامن گلدارش …
اینجا، تمام مرزها و ُ فاصلهها محو میشوند
اینجا، محل تماشای چشمهای آهوست
اینجا، محل ملاقات من و ُ اوست.