شعر و ادبیات فارسی
شعر و ادبیات فارسی

شعر و ادبیات فارسی

مردی که مادر ما شد! - جمشید عزیزی


آه از فریب زمستان
دلخوشی از زندگی
به نمردن رسیده است
با این همه،
شعر هنوز هست
ماه هنوز هست
در کف اقیانوس هنوز
مروارید پیدا می‌شود
خواب اگر چه فراگیر
بیداری اما
هنوز زیباست

مشعل‌ها را می‌شکنند
ستاره‎ها را با خودکار مشکی
ناپدید می‌کنند...


برای دیدن فردا:

باید بیدار شویم
تا آنکه بی‌دار شویم


مردی مادر ما شد
با دست‌های مهربان‌اش نوازش‌مان کرد
آوازی از امید به لب
در خیمه‌ای از خیمه‌های شب
شادی جوانه زد...

ای مادر عزیز
ای مرد مهربان
ما عاقبت
به خانۀ خورشید می‌رسیم
تو می‌نشینی ما
یک خاطره از سرما
تعریف می‌کنیم

...

توضیح: این شعر از درون زندان لاکان رشت توسط «جمشید عزیزی» برای «منوچهر فلاح»، زندانی سیاسی محبوس در این زندان که توسط دادگاه 

  .انقلاب به اتهام محاربه به اعدام محکوم شده، سروده شده است