قصه شنیدم که بوالعلا به همه عمر
لحم نخورد و ذوات لحم نیازرد
در مرض موت با اجازه دستور
خادم او جوجه ها به محضر او برد
خواجه چو آن طیر کشته دید برابر
اشک تحسّر ز هر دو دیده بیفشرد
گفت چرا ماکیان شدی نشدی شیر
تا نتواند کَسَت به خون کشد و خورد
مرگ برای ضعیف امر طبیعی است
هر قوی اول ضعیف گشت و سپس مرد
ایرج میرزا
ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
این یکدم عمر را غنیمت شمریم
باهفت هزارسالگان سر بسریم
این کهنه رباط را که عالم نام است
و آرامگه ابلق صبح و شام است
مثل باران یکریز
بر سقف شیروانی
لذتیست مداوم
حضور گرما بخشات
گاهی تند
گاهی کند
میترسم از روزی که قطع بشوی!
این کوزه چو من عاشق زاری بودهست
در بند سر زلف نگاری بودهست