-
مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم
دوشنبه 10 دی 1403 02:02
مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم به سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آن دم هم که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم فرو...
-
صید صدا - شعری از عسگر آهنین
دوشنبه 14 آبان 1403 14:50
ذهن من آشیانه ی مرغیست، کز زادگاه آفتاب میآید، با نغمههای طلایی … باید به فکر صید صدایش، در لحظهی وزش آفتاب، باشم.
-
با بادبان گلها - شعری از عسگر آهنین
دوشنبه 14 آبان 1403 14:48
با بادبانی از گل کشتی به سوی زادگاه آفتاب، راندم از ساحل سلامت او آوازهای جاذبه میآمد لنگر در آبهای ساحلی انداختم با شاخهای گل سفید، زنی، منتظرم بود خود را به آب سپردم.
-
ملاقات - شعری از عسگر آهنین
دوشنبه 14 آبان 1403 14:46
او، در جهان خوابگونه ی من، چرخ میزند در این فضای مه گرفتهی مهتابی، با موی باز و ُ دامن گلدارش … اینجا، تمام مرزها و ُ فاصلهها محو میشوند اینجا، محل تماشای چشمهای آهوست اینجا، محل ملاقات من و ُ اوست.
-
پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود - حافظ
سهشنبه 20 شهریور 1403 02:15
پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود یاد باد آن صحبت شبها که با نوشین لبان بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود از دم صبح ازل تا آخر شام ابد دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد ما...
-
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع- حافظ
سهشنبه 16 مرداد 1403 02:13
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع روز و شب خوابم نمیآید به چشم غم پرست بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست...
-
دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد - حافظ
چهارشنبه 6 تیر 1403 02:11
دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد اشک من رنگ شفق یافت ز بیمهری یار طالع بیشفقت بین که در این کار چه کرد برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد ساقیا جام میام ده که نگارنده غیب...
-
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
سهشنبه 8 خرداد 1403 02:08
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی در طریق عشقبازی امن و آسایش...
-
زمینه سیاه / جمشید عزیزی
یکشنبه 9 اردیبهشت 1403 01:40
دیگر کار از شعر گذشته است مرثیه باید خواند و مرثیه میخواند ما را و مرثیه تا کی؟ راستش همه چیز گل و بلبل نیست از لوله تفنگ گل نمیروید شوخی شوخی پرندهها میخوانند جدی جدی سوخاری میشوند و سس بوی خون میدهد حوصله شعر ندارم آخر مهسا و نیکا و بکتاش آبتین آخر جمعه شوم زاهدان آخر فقر فساد گرانی و هزاران آخر دیگر شاعرانه...
-
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند
سهشنبه 4 اردیبهشت 1403 12:26
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند گوییا باور نمیدارند روز داوری کاین همه قلب و دغل در کار داور میکنند یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان کاین همه ناز از غلام ترک و استر میکنند ای گدای خانقه...
-
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
چهارشنبه 1 فروردین 1403 02:05
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش جای آن است که خون موج زند در دل لعل زین تغابن که خزف میشکند بازارش بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود این همه قول و غزل تعبیه در منقارش ای که از کوچه معشوقه ما میگذری بر حذر باش...
-
گفتیم چقدر چوب باور بخوریم - جلیل صفربیگی
یکشنبه 23 بهمن 1401 21:10
گفتیم چقدر چوب باور بخوریم حرص پدر و غصه ی مادر بخوریم ربطی نه به گرگ دارد این قصه نه چاه مجبور شدیم تا برادر بخوریم
-
رودی زخمی که در نمک غوطه ور است - جلیل صفربیگی
یکشنبه 23 بهمن 1401 21:09
رودی زخمی که در نمک غوطه ور است خاک تلخی که حاصلش نی شکر است نخلی بی سر که ریشه در خون دارد چاه نفتی که در خودش شعله ور است
-
در زد کسی انگار که مهمان داریم - جلیل صفربیگی
یکشنبه 23 بهمن 1401 21:01
در زد کسی انگار که مهمان داریم در سفره گرسنگی فراوان داریم امروز پدر ابر زیادی آورد مانند همیشه شام باران داریم
-
شعری سپید از جلیل صفربیگی
یکشنبه 23 بهمن 1401 21:00
زیبایی ات دیکتاتوری است که کلمات را در من به گلوله می بندد هر لحظه شعری در من شهید می شود
-
رباعی از جلیل صفر بیگی - با عشق طلسم گرگ را میشکنیم
یکشنبه 23 بهمن 1401 20:57
با عشق طلسم گرگ را میشکنیم شب-این قفس سترگ-را میشکنیم هرچند تبر به دوشمان نیست ولی یک روز بت بزرگ را می شکنیم
-
آفساید - اکبر اکسیر
شنبه 15 بهمن 1401 19:47
از فردوسی تا فردوسی پور چند گل عقبیم ؟ گلسرخی شاعر بود آنقدر کف زدیم تا اعدام شد گل آقا طنز می نوشت آنقدر سوت زدیم تا دق کرد تماشاگران عزیز ! نه کف بزنید نه سوت اگر کارتون دوست دارید لطفا کانال خود را عوض کنید من یکی شنا بلد نیستم هر چند طرفدار تیم ملوانم !
-
روز پدر مبارک - شعری مناسبتی از اکبر اکسیر
شنبه 15 بهمن 1401 19:35
شب عید مرغ داشتیم ران به عرفان رسید سینه به ایثار دل و جگر به ملیحه گردن و دنده و بال و ستون فقرات به من آنجا بود که فهمیدم چرا پدر ها ، اخلاق سگ دارند !
-
عشق بازی گنجشک ها - اکبر اکسیر
دوشنبه 12 دی 1401 19:28
نشسته بودیم مادر، نصیحتم می کرد: - عجله نکن، چشم!! همین حین، دو گنجشک لات بی چشم و رو آمدند و درست جلوی چشم ما... مادر سرخ سرخ شد در دل گفتم: خوش به حال گنجشک ها که مشکل سربازی ندارند!
-
پدر که رفت - اکبر اکسیر
یکشنبه 27 آذر 1401 19:38
پدر که رفت حیاط خانه ورم کرد درخت توت پرید حوض، عکس یادگاری شد و ما، یک پراید خریدیم و مجبور شدیم ششمین عضو خانواده خود را به خانه سالمندان ببریم!
-
ای باغها - جمشید عزیزی
جمعه 25 آذر 1401 00:49
ای باغها ای باغها دنیا فقط پشت پرچین نیست از دردِ تبرِ باغبان تا هرس و آتش از میوههایی که جیره سربازان دشمن میشود تنها راه گریز جنگل است
-
شاخدار شکنی - اکبر اکسیر
دوشنبه 17 مرداد 1401 19:43
همۀ گاوها گوساله به دنیا می آیند من گوساله گاو به دنیا آمدم شیرم را دوشیدند شاخم را شکستند از دباغخانه که برگشتم عزیز شدم حالا نشسته ام پشت ویترین گالری کفش سایز 37 درست اندازۀ پای ملیحه!
-
وقتی به آن یگانه می اندیشم - طاهره صفارزاده
شنبه 1 مرداد 1401 16:27
وقتی به آن یگانه می اندیشم رنگ دوگانگی ها بی رنگ میشود و هر دو عالم در بی مرزی همراز می شوند
-
گل ها ترا نمی شناسند - طاهره صفارزاده
شنبه 1 مرداد 1401 16:24
گل ها ترا نمی شناسند رودخانه ها ترا نمی شناسند همسایه ها ترا نمی شناسند درخت های پایه کاغذی ترا نمی شناسند جیب تو پر از یاد آوری هاست آزمندی دست ها و پرندگانی که تمبر شده اند تو در وضعی نیستی که آینه ها را نجات دهی روزگاری در چارچوب پنجره یک اداره به دنیا آمدی
-
درشهر قدم می زنم در شهر - طاهره صفارزاده
شنبه 1 مرداد 1401 16:21
درشهر قدم می زنم در شهر قدم زدنی بیمقصد در پیش قدم زدنی بیبازگشت در خیال قبل از ساعت 4 بعدازظهر بعد از ساعت 8 صبح وقت مال من است من وقت دارم برای دستهای تنبل قلوه سنگ جمع کنم و ماه را که سالها در صفحهی دوّم کتاب جغرافیام خفته است به بیداری بازآورم بیچاره معلّم ما گمان میکرد اقیانوسها و کوههایند که...
-
شعری از طاهره صفارزاده - "نزد عوام"
شنبه 1 مرداد 1401 16:11
نزد عوام عشق، مرغ شبان فریب است دور میشوی نزدیک میشود نزدیک میشوی، دور میشود و من به راه و راه به من یگانه ترین هستیم و من همیشه در راهم و چشمهای عاشق من همیشه رنگ رسیدن دارند.
-
آیا چه دیدی آن شب در قتلگاه یاران؟ - حسین منزوی
پنجشنبه 30 تیر 1401 16:54
آیا چه دیدی آن شب در قتلگاه یاران؟ چشم درشت خونین،ای ماه سوگواران! از خاک بر جبینت خورشیدها شَتک زد آندم که داد ظلمت فرمان تیر باران رعنا و ایستاده،جان ها به کف نهاده، رفتند و مانده بر جا ما خیل شرمساران ای یار،ای نگارین!پا تا سر تو خونین! ای خوش ترین طلیعه از صبح شب شماران! داغ تو ماندگار است،چندانکه یادگار است، از...
-
دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست - حسین منزوی
پنجشنبه 30 تیر 1401 16:50
دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست آن جا که باید دل به دریا زد همین جاست در من طلوع آبی آن چشم روشن یاد آور صبح خیال انگیز دریاست گل کرده باغی از ستاره در نگاهت آنک چراغانی که در چشم تو برپاست بیهوده می کوشی که راز عاشقی را از من بپوشانی که در چشم تو پیداست ما هر دُوان خاموش خاموشیم ، اما چشمان ما را در خموشی گفت و...
-
تو از قبیله ی شعری - طاهره صفارزاده
چهارشنبه 22 تیر 1401 16:16
تو از قبیله ی شعری من خویشاوندت هستم و پشتم از تو گرم است و پشتم از تو گرم است تویی که میدانی که تیغهای موسمی باد مرا به خیمه کشانیدند در خیمه جعبههای صدا صورت سیمای عنصری از جعبه ابیات عسجدی از جعبه بزغالهی هنر در دیگدان زر پخته نپخته عجب بساط ملالانگیزی هر حرف هر نوشته هر گام چکمهای ست بر پایی...
-
سه شعر لری از باباطاهر عریان
پنجشنبه 16 تیر 1401 20:03
دلا خوبـــان دل خونیــــن پســـندند دلا خون شو که خوبان این پسندند متاع کفر و دین بیمشتری نیست گروهــــی آن گروهی این پســـندند ### جدا از رویت ای ماه دل افروز نه روز از شو شناسم نه شو از روز وصــالت گر مـرا گردد میســر هـــمه روزم شـــود چون عید نوروز ### یــکی درد و یــکی درمان پســـندد یک وصل و یکی هجران پسندد من...