شعر و ادبیات فارسی
شعر و ادبیات فارسی

شعر و ادبیات فارسی

نشاط اصفهانی / عمر بگذشت

عمر بگذشت‌ و نماندست‌ جزایامی‌ چند

به‌ که‌ بایاد کسی‌ صبح‌ شود شامی‌ چند

به‌ حقیقت‌ نبود در همه‌ عالم‌ جز عشق‌

 زهد و رندی‌ و غم‌ و شادی‌ ازو نامی‌ چند

زحمت‌ بادیه‌ حاجت‌ نبود در ره‌ دوست‌

 خواجه‌ برخیز برون‌ آی‌ ز خود گامی‌ چند

طبع‌ خاکی‌ بنه‌ و چاک‌ بر افلاک‌ انداز

 مرغ‌ کز دام‌ برآید چه‌ بود بامی‌ چند؟

شیخ‌ را باک‌ گر از طعنه‌ خاصان‌ نبود

 من‌ چه‌ باکم‌ بود از سرزنش‌ عامی‌ چند

آتشی‌ بر سر این‌ کوی‌ برافروخت‌ نشاط

در نگیرد ولی‌ از شعله‌ او خامی‌ چند

عمران صلاحی/ صدایت را جرعه-جرعه می نوشم


صدایت را جرعه-جرعه می نوشم

مستانه سبز می شوم و شاخ و برگ می دهم

جوانه ها دهان می گشایند

و نام تو را می خوانند

چه لبان شناوری داری

در آب های صدا

چشمانم را می بندم

و تن به صدایت می سپارم

نام کوچکم

در صدایت شکفته می شود

تمام آبشاران را واداشته ای

با هیاهو بریزند

تا صدایم به گوشت نرسد

تمام جنگل ها را واداشته ای

برگ هاشان را به صدا درآورند

تا صدای مرا نشنوی

تمام پرندگان را

به آواز خواندن واداشته ای

تا صدای من گم شود

مدام حرف میزنی

تا من حرفی نزنم!

می ترسم در حسرت تو بمیرم!

و تابوتم بر نیل روان باشد

و امواج نیلگون

مرثیه خوان ناکامی من باشند

نمی خواهم افسانه سرایان

دلشان بسوزد

و روزی مرا

در افسانه ها به تو برسانند...

 

"عمران صلاحی"

"وحشی بافقی" . ن آن مرغم که افکندم


ن آن مرغم که افکندم
به دام صد بلا خود را
به یک پرواز بی‌هنگام
کردم مبتلا خود را
نه دستی داشتم بر سر
نه پایی داشتم در گل
به دست خویش کردم
این‌چنین بی‌دست و پا خود را
چنان از طرح وضع ناپسند خود
گریزانم که گر دستم دهد
از خویش هم سازم جدا خود را
گر این وضع است می‌ترسم
که با چندین وفاداری
شود لازم که پیشت
وانمایم بی‌وفا خود را
چو از اظهار عشقم
خویش را بیگانه می‌داری
نمی‌بایست کرداول
به این حرف آشنا خود را
ببین وحشی که در خوناب حسرت
ماند پا در گل
کسی کو بگذراندی
تشنه از آب بقا خود را

صائب تبریزی/ یک بار بی خبر به شبستان من درآ


یک بار بی خبر به شبستان من درآ

چون بوی گل، نهفته به این انجمن درآ


از دوریت چو شام غریبان گرفته‌ایم

از در گشاده‌روی چو صبح وطن درآ


مانند شمع، جامهٔ فانوس شرم را

بیرون در گذار و به این انجمن درآ


دست و دلم ز دیدنت از کار رفته است

بند قبا گشوده به آغوش من درآ


آیینه را ز صحبت طوطی گزیر نیست

ای سنگدل به صائب شیرین‌سخن درآ


سهیل محمودی/ گر چه خویش را به هر چه خواستم رسانده ام


گر چه خویش را به هر چه خواستم رسانده ام
عشق من ! قبول کن هنوز بی تو مانده ام

تو : نهایت تمام قله های دوردست
من : کسیکه عشق را به قله ها رسانده ام

هر شب از هزار و یک شبی که با تو بوده ام
دامنی ستاره پیش پای تو فشانده ام

گرچه من سرم برای عشق درد می کند
با وجود این , تو را به دردسر کشانده ام

دامن تمام ابرهای دوردست را
با هوای آفتاب روی تو تکانده ام

گرچه آسمان تمام هستی مرا گرفت
بر لبم به خاطر تو شکوه ای نرانده ام

خوب من ! به جان آینه, به چشم تو , قسم
یک دل زلال در برابرت نشانده ام

حرف آخرم : همین که با تمام شاعریم
غیر تو ، برای هیچکس غزل نخوانده ام !