شعر و ادبیات فارسی
شعر و ادبیات فارسی

شعر و ادبیات فارسی

فریدون مشیری/ پرواز



گاهی میانِ خلوتِ جمع ،

یا در انزوای خویش ،
موسیقیِ نگاهِ تو را گوش می‌کنم!
وز شوقِ این محال ،
که دستم به دستِ توست،
من جای راه رفتن
پرواز می‌کنم ...!

عمران صلاحی/ به زمین و زمان بدهکاریم


به زمین و زمان بدهکاریم
هم به این، هم به آن بدهکاریم

به رضا قهوه‌چى که ریزد چاى
دو عدد استکان بدهکاریم

به على ساربان که معروف است
شتر کاروان بدهکاریم

شاخى از شاخهاى دیو سفید
به یل سیستان بدهکاریم

مثل فرخ لقا که دارد خال
به امیرارسلان بدهکاریم

نیست ما را ستارهاى، اى دوست
که به هفت آسمان بدهکاریم

مبلغى هم به بانک کارگران
شعبه طالقان بدهکاریم

این دوتا دیگ را و قالى را
به فلان و فلان بدهکاریم

دو عدد برگ خشک و خالى هم
ما به فصل خزان بدهکاریم

هم به تبریز و مشهد و اهواز
هم قم و اصفهان بدهکاریم!

به مجلات هفتگى، چندین
مطلب و داستان بدهکاریم

قلک بچه‌ها به یغما رفت
ما به این کودکان بدهکاریم

مبلغى هم کرایه خانه به این
موجر بدزبان بدهکاریم

رسول یونان/ چه اشتباه دل‌انگیزی


نه امپراطورم

و نه ستاره ای در مشت دارم

اما خودم را

          با کسی که خیلی خوشبخت است

                                           اشتباه گرفته ام

و به جای او نفس می کشم

راه می روم

غدا می خورم

می خوابم و...

چه اشتباه دل انگیزی...

محمدعلی بهمنی/ دلخوشم با غزلی تازه همینم کافی ست


دلخوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم ،کافی ست

قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو؟

گاه گاهی که کنارت بنشینم،کافی ست

گله ای نیست،من وفاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی!تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال وهوایت –گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق مرا، خوبترینم ! کافی ست

صائب تبریزی/ دانسته‌ام غرور خریدار خویش را


دانسته‌ام غرور خریدار خویش را

خود همچو زلف می‌شکنم کار خویش را


هر گوهری که راحت بی‌قیمتی شناخت

شد آب سرد، گرمی بازار خویش را


در زیر بار منت پرتو نمی‌رویم

دانسته‌ایم قدر شب تار خویش را


زندان بود به مردم بیدار، مهد خاک

در خواب کن دو دیدهٔ بیدار خویش را


هر دم چو تاک بار درختی نمی‌شویم

چو سرو بسته‌ایم به دل بار خویش را


از بینش بلند، به پستی رهانده‌ایم

صائب ز سیل حادثه دیوار خویش را