شعر و ادبیات فارسی
شعر و ادبیات فارسی

شعر و ادبیات فارسی

چند رباعی ناب از ابوسعید ابوالخیر



باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ

گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ

این درگه ما درگه نومیدی نیست

صد بار اگر توبه شکستی باز آ

 

وصل تو کجا و من مهجور کجا

دردانه کجا حوصله مور کجا

هر چند ز سوختن ندارم باکی

پروانه کجا و آتش طور کجا

 

منصور حلاج آن نهنگ دریا

کز پنبهٔ تن دانهٔ جان کرد جدا

روزیکه انا الحق به زبان می‌آورد

منصور کجا بود؟ خدا بود خدا

 

وا فریادا ز عشق وا فریادا

کارم بیکی طرفه نگار افتادا

گر داد من شکسته دادا دادا

ور نه من و عشق هر چه بادا بادا

 

گفتی که منم ماه نشابور سرا

ای ماه نشابور نشابور ترا

آن تو ترا و آن ما نیز ترا

با ما بنگویی که خصومت ز چرا

 

هرگاه که بینی دو سه سرگردانرا

عیب ره مردان نتوان کرد آنرا

تقلید دو سه مقلد بی‌معنی

بدنام کند ره جوانمردان را



جای ماهی در دل هر تنگ خرچنگ است - شیما شهسواران احمدی


جای ماهی در دل هر تنگ خرچنگ است
ماهی سرخی برای خانه دلتنگ است

دم به دم باید به ساز زندگی رقصید
با تو رقصیدن به هر سازی خوش آهنگ است

عشق از هر تکه سنگ افسانه می‌سازد
لحظه‌ای با من مدارا کن دلت سنگ است

عشق می‌ارزد به افسانه شدن با تو
ننگ تو نام است اما نام من ننگ است

روح در پیراهن من جا نمی‌گیرد
دکمه‌ام را باز کن پیراهنم تنگ است



من زنی حرمسرایی ام چند قرن پیش مرده ام - شیما شهسواران احمدی


من زنی حرمسرایی ام  چند قرن پیش مرده ام

دختران من کنیز تو مادری فریب خورده ام

 

سلسله به سلسله بخند  مست کن بلند تر بخند

تازیانه شو مرا ببوس  درد را به ارث برده ام

 

جنگ طعم تلخ زندگیست  زن غنیمتی همیشگی

پیرهن به پیرهن تو را  دکمه دکمه را شمرده ام

 

مرد باش و ظالمانه تر سهم هر شب مرا بده

رنج را به من سپرده ای  ظلم را به تو سپرده ام

 

تذکره به تذکره بمان تو نمرده ای نفس بکش

من زنی حرمسرایی ام  چند قرن پیش مرده ام

 


سبک هندی مرا غزل بسرا، زن هندو بیافرین از من - شیما شهسواران احمدی


سبک هندی مرا غزل بسرا، زن هندو بیافرین از من
طبع شعرم شبانه گل کرده‌ست گل شب بو بیافرین از من

بیشه‌ها سربه سر پر از آهو، چشم تو جز مرا نمی‌بیند
من پلنگ آفریده‌ام از تو، ماه بانو بیافرین از من

مثل زنبور نیش‌دار عسل، قطره قطره مرا به بار آور
خانه خانه پر از عسل، قصری، مثل کندو بیافرین از من

روح چنگیز نیمی ازشعرت نیمه‌ی دیگرت جنون دارد
یا مرا لیلیِ غزل بسرا، یا هلاکو بیافرین از من

چشم‌هایت دوباره معجزه کرد، آیه‌هایی به خط نستعلیق
قلمت را به نام من بتراش، باز جادو بیافرین از من



ساز طرب عشق که داند که چه ساز است؟ - فخرالدین عراقی



ساز طرب عشق که داند که چه ساز است؟

کز زخمه‌ی آن نه فلک اندر تک و تاز است

آورد به یک زخمه، جهان را همه، در رقص

خود جان و جهان نغمه‌ی آن پرده‌نواز است

عالم چو صدایی است ازین پرده، که داند

کین راه چه پرده است و درین پرده چه راز است؟

رازی است درین پرده، گر آن را بشناسی

دانی که حقیقت ز چه دربند مجاز است؟

معلوم کنی کز چه سبب خاطر محمود

پیوسته پریشان سر زلف ایاز است؟

... محتاج نیاز دل عشاق چرا شد

حسن رخ خوبان، که همه مایه‌ی ناز است؟

عشق است که هر دم به دگر رنگ برآید

ناز است بجایی و یه یک جای نیاز است

در صورت عاشق چو درآید همه سوزاست

در کسوت معشوق چو آید همه ساز است

زان شعله که از روی بتان حسن برافروخت

قسم دل عشاق همه سوز و گداز است

راهی است ره عشق، به غایت خوش و نزدیک

هر ره که جزین است همه دور و دراز است

مستی، که خراب ره عشق است، در این ره

خواب خوش مستیش همه عین نماز است

در صومعه چون راه ندادند مرا دوش

رفتم به در میکده، دیدم که فراز است

از میکده آواز برآمد که: عراقی

در باز تو خود را، که در میکده باز است