به چه کسی باید گفت
با تو انسانم و خوشبخت ترین؟
بیا ساقی بساط می فراز آر
که بی می زندگی لذت ندارد
بزن بر آتش جان من آبی
که دیگه اشگم آن فرصت ندارد
(مرا کیفیت چشم تو کافی است)
چه غم گر باده کیفیّت ندارد
بمستی عرض من بشنو که مستی
بجز با راستی صُحبت ندارد
عجب وضعیت شرب الیهودیست
که دستی کم ز وحشیت ندارد
نمیگویم دمِ دروازۀ شهر
که کس در خانه امنیّت ندارد
هزاران رحمت حق بر توحّش
تمدّن جز حق لعنت ندارد
چنان بگسیخت از ما رشتۀ مهر
که دیگر ره سر وصلت ندارد
کسی با کس ره رٵفت نپوید
دلی با دل سرِ الفت ندارد
دریغ آن ملّت مرد و سلحشور
که دیگر حس ملّیت ندارد
بجز تعلیم اجباری در این ملک
علاج دیگری دولت ندارد
ولی دولت که خود خوابست هرگز
غم بیداری ملّت ندارد
مرغ محبتم من ، کی آب و دانه خواهم
با من یگانگی کن ، یار یگانه خواهم
شمعی فسرده هستم ، بی عشق مرده هستم
روشن گرم بخواهی سوز شبانه خواهم
افسانه محبت ، هر چند کس نخواند
من سر گذشت خود را ، پر زین فسانه خواهم
بام و دری نبینم ، تا از قفس گریزم
بال و پری ندارم ، تا آشیانه خواهم
تا هر زمان به شکلی ، رنگی بخود نگیرم
جان و تنی رها از ، قید زمانه خواهم
می آنقدر بنوشم ، تا در رهت چو بینم
مستی بهانه سازم ، گم کرده خانه خواهم
از ترحم....
تا مروت....
از مدارا تا وفا ....
هر چه را کردم طلب
دیدم ز عالم رفته است ...
مردان خدا پرده ی پندار دریدند
یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند
هر دست که دادند از آن دست گرفتند
هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند
یک طایفه را بهر مکافات سرشتند
یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند
یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند
یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند
جمعی به در پیر خرابات خرابند
قومی به بر شیخ مناجات مریدند
یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد
یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
فریاد که در رهگذر آدم خاکی
بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند
همت طلب از باطن پیران سحرخیز
زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند
زنهار مزن دست به دامان گروهی
کز حق ببریدند و به باطل گرویدند
چون خلق درآیند به بازار حقیقت
ترسم نفروشند متاعی که خریدند
کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است
کاین جامه به اندازهٔ هر کس نبریدند
مرغان نظرباز سبکسیر فروغی
از دام گه خاک بر افلاک پریدند