شعر و ادبیات فارسی
شعر و ادبیات فارسی

شعر و ادبیات فارسی

باباطاهر عریان/ چند دوبیتی


تو دوری از برم دل در بـــرم نیست

هــــوای دیگــری اندر سرم نیست

به جـــــان دلبـــرم کــز هر دو عالم

تمنـــای دگـــر جـــــز دلبرم نیست


ـــــــــــــــــــــــــــــ


دلــــی دیــــرم خــــــریدار محبت

کــــــز او گـــرم است بازار محبت

لباســـــی دوختــــم بر قامت دل

ز پــــــود محنت و تــــــــار محبت


ـــــــــــــــــــــــــ


اگـــــر دل دلبـــــره، دلبــر کدومه

و گر دلبــــــر دله، دل را چه نومه

دل و دلبــــــر بـه هـم آمیته وینم

ندونــــم دل کــــه و دلبــر کدومه


ـــــــــــــــــــــــــ


بود درد مــــــو و درمونـم از دوست

بود وصل مــو و هجرونـم از دوست

اگر قصــــــابم از تـــن واکره پوست

جدا هـــرگز نگـرده جونم از دوست


ـــــــــــــــــــــــــــ


نمـــــی دونــم دلم دیوانهٔ کیست

کجــــــا آواره و در خـــــانهٔ کیست

نمـــــی دونم دل ســــر گشتهٔ مو

اسیــــــر نرگس مستـــانهٔ کیست


ـــــــــــــــــــــــــــــ


بهـــار آیو به صحــــرا و در و دشت

جــوانی هم بهاری بود و بگذشت

ســـر قبـــــر جـــــــوانان لاله رویه

دمـی که گلرخان آیند به گلگشت


ـــــــــــــــــــــــــــــ


سیاهی دو چشمونت مرا کشت

درازی دو زلفــــــــونت مرا کشت

به قتلم حاجت تیرو کمان نیست

خــــم ابرو و مــژگونت مرا کشت


ـــــــــــــــــــــــــــــ


عــــزیزا کــــاسهٔ چشمم سرایت

میـــون هـر دو چشمم جای پایت

از آن ترســــم که غافل پا نهی تو

نشنیـــد خـــار مـــــژگانم به پایت


ــــــــــــــــــــــــــــــ


ز دست دیــده و دل هـــر دو فریاد

کــــه هر چه دیده بیند دل کند یاد

بســـازم خنجــری نیشش ز فولاد

زنــــم بر دیـــده تا دل گــــردد آزاد


ــــــــــــــــــــــــــــــ


دلم بـــی وصل ته شادی مبیناد

ز درد و مــــــــحنت آزادی مبیناد

خـــــراب آباد دل بـــــی مقدم تو

الهــــی هــــرگز آبـــــادی مبیناد


ــــــــــــــــــــــــــــــ


یکــــی درد و یکـــی درمون پسندد

یکـــی وصل و یکی هجرون پسندد

من از درمان و درد و وصل و هجرون

پسنـــدم آنچـــه را جـــانون پسندد


ـــــــــــــــــــــــــــــــ


غـــم عشقت بیــــابان پرورم کرد

فـــراقت مـــــرغ بی‌بال و پرم کرد

به مو گفتی صبــوری کن صبوری

صبـوری طرفه خاکی بر سرم کرد


ـــــــــــــــــــــــــــ


مــــــرا نه سر نه سامان آفریدند

پریشــــــونم پریشـــــون آفریدند

پریشـــون خاطران رفتند در خاک

مرا از خــــاک ایشــــــون آفریدند


ـــــــــــــــــــــــــــــــ


خوشـــا آنانکــه سودای ته دیرند

که ســر پیوسته در پای ته دیرند

به دل دیـــرم تمنـــــــای کسانی

کــــه انـــدر دل تمنـــای ته دیرند


بیدل دهلوی/ تا دم تیغت به عرض جلوه عریان می‌شود


تا دم تیغت به عرض جلوه عریان می‌شود

خون زخم من چو رنگ ازگل نمایان می‌شود

گر چمن زین رنگ می‌بالد به یاد مقدمت

شاخ‌گل محمل‌کش پرواز مرغان می‌شود

تا نشاند برلب تیغ تو نقش جوهری

در دهان زخم عاشق بخیه دندان می‌شود

ترک‌خودداری‌ست‌مشکل ورنه مشت‌خاک‌ما

طرف دامانی ‌گر افشاند بیابان می‌شود

هرکه رفت از دیده داغی بر دل ما تازه‌کرد

در زمین نرم نقش پا نمایان می‌شود

کینه می‌یابد رواج از سرمهریهای دهر

آبروی آتش افزون در زمستان می‌شود

کلفت اسباب رنج، طبع حرص‌اندود نیست

خار و خس در دیده ی گرداب مژگان می‌شود

صافی دل را زیارتگاه عبرت کرده‌اند

هرکه میرد خانهٔ آیینه ویران می‌شود

حاکم معزول را از بی‌وقاری چاره نیست

زلف در دور هجوم خط مگس‌ ران می‌شود

اشک در کار است اگر ما رنگ افغان باختیم

هرچه دل ‌گم ‌می‌کند بر دیده تاوان می‌شود

شعلهٔ ما هرقدر خاکستر انشا می‌کند

جامهٔ عریانی ما را گریبان می‌شود

دستگاه هستی از وضع سحر ممتاز نیست

گردی از خود می‌فشاند هر که دامان می‌شود

بهروز یاسمی / مثل یک ابر

مثل یک ابر رها پاره ای از ماه بــــه دوش

آمدی باز هم ای سایه به خوابم خاموش

چند سالی - دو سه سالی - خبری از تو نبود

ای معمای شگفت ای شبــــح وهـــم آلـــــود

ای تــو آن آینه کز دست خدا افتاده

شب ز تکثیر تو در هول و ولا افتاده

شبـــــح سرزده از چاک گریبان شبم

داغ گل کرده به پیشانی شبهای تبم

درد طاقت کش افتاده بـــه جان بدنــــم

شبح هر شب این روح پریشان که منم

تو چه می خواهی از این مرد چه می خواهی ها؟

چــه تــــو را می رسد از این همه خود خواهی ها

سر من گـــرم خودش بود تو نگذاشتیَش

تو به این هروله ی هر شبه وا داشتیَش

سرم از وسوسه خالی دلم از حوصله پر

اینک امــا سرم از درد دلــــم از گله پـــــر

رفته بودی! دو سه سالی خبری از تو نبود

آسمان را و زمین را اثـــری از تـــــو نبــــود

ناگهـــــان ســـرزده بــــــاز آمدی از روزن شب

خوش به حال من و این شعشعه روشن شب

خوش به حالم!؟ نه بدا بد به چنین احوالی

که تو شب سر زده باز آیی و من در حالی:

کـــــه تـــــــو را بــــرده ام از یاد ببینــــم ناگاه -

با همان جلوه همان سایه همان چشم سیاه

به من از فاصله یک قدمــی زل زده ای

بین خواب من و بیداری من پل زده ای

آمدی باز به خوابــــم که در آری پدرم

زندگی هر چه نیاورده بیاری به سرم

دست بردار از ایــن شاعــــر بیچــــاره برو

نه فقط امشب و فردا شب و...یکباره برو

من بمیرم برو امــــا نروی برگردی

نروی باز پشیمان بشوی برگردی

گرچه آنقدر به من سر زده ای پیشترک

کــــه به دیدار تو معتادم از این بیشترک

ولی ای دوست برو جان من این بار برو

نروی باز نیایـــــــی نروی باز...بیـــــــــا !

ابوالقاسم حالت/ هر چه کردیم زما جمله رضایت دارند


هر چه کردیم زما جمله رضایت دارند
نه ملال و نه کدورت نه شکایت دارند


شاید از ما گلمندند و اگر دم نزنند
حجب و کم روی بی حد و نهایت دارند


چون ندارد ثمر از ما گله بیخود نکنند
آن کسانی که به سر عقل و درایت دارند


خنده ام گیرد از اندیشه ی آن ساده دلان
که ز امثال من امید حمایت دارند


واقعا مسخره است این که منم خود گمراه
دوستان جمله ز من چشم هدایت دارند


همه خواهند که من گردن خائن بزنم
این چه عشقی است که یاران به جنایت دارند


قسمت مردم بی جربزه میدانی چیست؟
رؤسائی که نه عقل و نه کفایت دارند


محمدعلی سپانلو/ گل


و گل همان گل است


کسی که هدیه فرستاد همان مسافر نیست

مسافری که حوصله می کردی از حدیث سفرهایش

و با دهانش ، حلقه های نوازش

به انگشت التماس تو می بخشید

و گل همان گل است ، ولی این بار

رفیق بی فاصله ای هدیه می دهد

که سرگذشتش بی ماجراست

چراغ همسایه در آن طرف کوچه

به شیشه های تو چشمک زد

و تو همان تویی

فقط زمستان نیست

که در برودت آن فرصت مقایسه نداشته باشی

و هدیه را

بدون رقابت ، بدون سبقت ، بدون شک

بپذیری