شعر و ادبیات فارسی
شعر و ادبیات فارسی

شعر و ادبیات فارسی

فریدون مشیری/ گرگ



گفت دانایی که: گرگی خیره سر،

هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاری است پیکاری سترگ
روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر 

هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک 

وآنکه از گرگش خورد هردم شکست
گرچه انسان می نماید گرگ هست 

وآن که با گرگش مدارا می کند
خلق و خوی گرگ پیدا می کند 

در جوانی جان گرگت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر 

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر 

مردمان گر یکدگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند 

اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگ ها فرمانروایی می کنند 

وآن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنایان هم اند 

گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟...

هیوا مسیح - از امشب


از امشب
خوابهایم برای تو
از این پس
باچشم های باز می خوابم
از اینجا به بعد
چشم هایم از تا غروب
نگاههای آشنا می آید
و می رود که بیاید از طلوع چشم هایی که ندیدم
از اینجا به بعد
که تو چترت را نو می کنی
من از راههای پراز چتر رفته برمی گردم
ولی تو آمدنم را خواب نخواهی دید
از اینجا به هر کجا
من بدون ساعت راه می روم
بدوه هر روز که صبح را
از پنجره به عصر
می برد
و پای سکوت ماه
به خاطره خیره می شود
از اینجا به بعد
دنیا زیر قدم هایم تمام می شود
و تو از دو چشم باز
که رو به آخر دنیامی خوابد
رو به چترهای رفته
تمام خوابهایم را خواهی دید

محمد - نظامی گنجوی


جهت را پرده زد در زیر پا شَق

به نور قرب، واصل گشت مطلق

فضایی دید از اغیار، خالی

بری از جنس هر سفلی و عالی

محلْ نابوده اندر وی محل را

ابد همدم در آن وادی ازل را

شنید از هر دری آن مطلع نور

حکایت ها ز امداد زبان، دور

وحشی، «ناظر و منظور»

در آن جای، کاندیشه تا دیده جای

درود از محمّد، قبول از خدای

کلامی که بی آلتْ آمد شنید

لقایی که آن دیدنی بود دید

چنان دید کز حضرت ذوالجلال

نه زان سو جهتْ بد، نه زین سو خیال

نظامی، «شرف نامه»



محمدعلی رستمی/ دو باره داغ کرده ام برای من غزل بگو


دو باره داغ کرده ام برای من غزل بگو

بپاش دل در آسمان از عشق با زُحل بگو

 

شراب تلخ دور کن دو جام مثنوی بده

دو بیت از سحر بخوان سه مصرع از عسل بگو

 

ستاره را سه تار کن بزن به سیم آخرش

دو قطعه از قمر بخوان سپیدی از عمل بگو

 

نوای دل سه گاه شد بیا و شور تازه کن

ترانه از ابد بخوان حکایت از ازل بگو

 

در آسمان ترین زمین طلوع می کنی یقین

سپیده را خمار کن از عشق بی بدل بگو

 

سحر شد از سرم ببر خماری شبانه را

پیاله ای مَثل بریز از عشق بی دغل بگو

 

دوباره آسمان تهی زمین پر از خدا شده

بیا و بار دیگر از خدای لم یزل بگو

 

«وصال»! در هوای شب سپیده را صدا بزن

بگیر دف به کف بزن سبد سبد غزل بگو

احمد شاملو/ زیباترین حرفت را بگو


زیباترین حرفت را بگو

شکنجه ی پنهان ِ سکوت ات را آشکاره کن

و هراس مدار از آنکه بگویند

ترانه یی بی هوده می خوانید . ــ

چرا که ترانه ی ما

ترانه ی بی هوده گی نیست

چرا که عشق

حرفی بیهوده نیست .

 

حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید

به خاطر ِ فردای ما اگر

بر ماش منتی ست ؛

چرا که عشق

خود فرداست

خود همیشه است .