واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند
گوییا باور نمیدارند روز داوری
کاین همه قلب و دغل در کار داور میکنند
یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان
کاین همه ناز از غلام ترک و استر میکنند
ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان
میدهند آبی که دلها را توانگر میکنند
حسن بیپایان او چندان که عاشق میکشد
زمره دیگر به عشق از غیب سر بر میکنند
بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی
کاندر آن جا طینت آدم مخمر میکنند
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
گل در اندیشه
که چون عشوه کند در کارش
دلربایی همه آن
نیست که عاشق بکشند
خواجه آن است
که باشد غم خدمتکارش
جای آن است که
خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که
خزف میشکند بازارش
بلبل از فیض گل
آموخت سخن ور نه نبود
این همه قول و
غزل تعبیه در منقارش
ای که از کوچه
معشوقه ما میگذری
بر حذر باش که
سر میشکند دیوارش
آن سفرکرده که
صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست
خدایا به سلامت دارش
صحبت عافیتت گر
چه خوش افتاد ای دل
جانب عشق عزیز
است فرومگذارش
صوفی سرخوش از
این دست که کج کرد کلاه
به دو جام دگر
آشفته شود دستارش
دل حافظ که به
دیدار تو خوگر شده بود
نازپرورد وصال
است مجو آزارش
گفتیم چقدر چوب باور بخوریم
حرص پدر و غصه ی مادر بخوریم
ربطی نه به گرگ دارد این قصه نه چاه
مجبور شدیم تا برادر بخوریم
رودی زخمی که در نمک غوطه ور است
خاک تلخی که حاصلش نی شکر است
نخلی بی سر که ریشه در خون دارد
چاه نفتی که در خودش شعله ور است