ای باغها
ای باغها
دنیا فقط پشت پرچین نیست
از دردِ تبرِ باغبان
تا هرس و آتش
از میوههایی که
جیره سربازان دشمن میشود
تنها راه گریز
جنگل است
ای باغها
ای باغها
دنیا فقط پشت پرچین نیست
از دردِ تبرِ باغبان
تا هرس و آتش
از میوههایی که
جیره سربازان دشمن میشود
تنها راه گریز
جنگل است
همۀ گاوها گوساله به دنیا می آیند
من گوساله گاو به دنیا آمدم
شیرم را دوشیدند
شاخم را شکستند
از دباغخانه که برگشتم عزیز شدم
حالا نشسته ام پشت ویترین گالری کفش
سایز 37
درست اندازۀ پای ملیحه!
وقتی به آن یگانه می اندیشم
رنگ دوگانگی ها
بی رنگ میشود
و هر دو عالم
در بی مرزی
همراز می شوند
گل ها ترا نمی شناسند
رودخانه ها ترا نمی شناسند
همسایه ها ترا نمی شناسند
درخت های پایه کاغذی ترا نمی شناسند
جیب تو
پر از یاد آوری هاست
آزمندی دست ها و پرندگانی
که تمبر شده اند
تو در وضعی نیستی
که آینه ها را نجات دهی
روزگاری در چارچوب پنجره یک اداره به دنیا آمدی
درشهر قدم می زنم در شهر
قدم زدنی بیمقصد در پیش
قدم زدنی بیبازگشت در خیال
قبل از ساعت 4 بعدازظهر
بعد از ساعت 8 صبح
وقت مال من است
من وقت دارم برای دستهای تنبل قلوه سنگ جمع کنم
و ماه را که سالها
در صفحهی دوّم کتاب جغرافیام خفته است
به بیداری بازآورم
بیچاره معلّم ما گمان میکرد
اقیانوسها و کوههایند که میان مردم و سرزمینها تفرقه
میاندازند
در راهروهای دراز همکارانم در جا زنان به هم میرسند
با آنها پنجرههای بسته و هوای 20 تا 25 درجه را شریک بودهام
همکارانم در جا زنان به هم میرسند و داوری میکنند
«او از این پس چطور زندگی خواهد کرد
بدون مرخصی سالانه
بدون قهوهی ساعت ده صبح
بدون رئیس»
دارم به فصلها برمیگردم
هنوز همان چهارتا هستند
علفها هنوز از سبزینهشان میخورند
باد پر از گذر نیزه است
دیروز به سردردم قول داده بودم یکی دو تا آسپرین بخرم
هنوز وقت دارم
فردا بعدازظهر هم مال من است
سرشار از مکثهای وقارآمیز شدهام
من که از رفتار تند گلولهها نفرت دارم