شعر و ادبیات فارسی
شعر و ادبیات فارسی

شعر و ادبیات فارسی

سید محمدرضا شرافت - گاه مثل غزلی تازه که ناگاه بیاید


منبع عکس: تسنیم

گاه مثل غزلی تازه که ناگاه بیاید
یک نفر کاش که با خستگی ام راه بیاید


چشم دارم به نگاهی و براهی که تو باشی
شب قدم میزنم از شوق اگر ماه بیاید


عشق دارد سر دیوانگی و عقل ندارد
یک نفر کاش در این مساله کوتاه بیاید


اخم کن تا غزلی تازه بیاید به سراغم
شعر با اخم تو اشکی ست که ناگاه بیاید


باز هم فاصله افتاده میان من و راهم
یک نفر کاش در این فاصله از راه بیاید


حمیدرضا برقعی- شنیده می شود از آسمان صدایی که ..




منبع عکس: صاحب‌نیوز


شنیده می شود از آسمان صدایی که ..

کشیده شعر مرا باز هم به جایی که ...

نبود هیچ کس جز خدا، خدایی که ...
نوشت نام تو را، نام آشنایی که ...

پس از نوشتن آن آسمان تبسم کرد
و از شنیدنش افلاک دست و پا گم کرد

نوشت: فاطمه، شاعر زبانش الکن شد
نوشت: فاطمه، هفت آسمان مزین شد

نوشت: فاطمه، تکلیف نور روشن شد
دلیل خلق زمین و زمان معین شد

نوشت: فاطمه یعنی خدا غزل گفته است
غزل- قصیده ی نابی که در ازل گفته است
ش

سیدحمیدرضا برقعی - مولای نمونه

منبع عکس: تسنیم

 

مولای ما نمونه ی دیگر نداشته است
اعجاز خلقت است و برابر نداشته است

وقت طواف دور حرم فکر می کنم
این خانه بی دلیل ترک برنداشته است

دیدیم در غدیر که دنیا به جز علی
آیینه ای برای پیمبر نداشته است

سوگند می خورم که نبی، شهر علم بود
شهری که جز علی در دیگر نداشته است

طوری ز چارچوب در قلعه کنده است
انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است

یا غیر لافتی صفتی در خورش نبود
یا جبرِییل واژه ی بهتر نداشته است

چون روز روشن است که در جهل گمشده است
هر کس که ختم نادعلی بر نداشته است

این شعر استعاره ندارد برای او
تقصیر من که نیست برابر نداشته است

سیدحمیدرضا برقعی - ناگهان عطر تو پیچید در آغوش اتاقم



ناگهان عطر تو پیچید در آغوش اتاقم
با سرانگشت نسیم آمده بودی به سراغم

زیر و رو کرد مرا دست نسیمی که خبر داشت
من خاموش سراپا همه خاکستر داغم

بین آغوش تو بگذار بسوزم به جهنم-
که به آتش بکشد باغ مرا چشم و چراغم

بیت در بیت بیا پیرهنم باش از آن پس
آشنا می شود آغوش تو با سبک و سیاقم

حرف چشمان تو مانند غزل های ملمع
واژه در واژه کشیده است از ایران به عراقم

کاظم بهمنی - حد اعلایی و با حداقل ها همنشین




حد اعلایی و با حداقل ها همنشین
آه مرواریدِ اصلِ با بدل ها همنشین
 
از معمّا ماندن ات چندی ست لذت می بری
ای سؤال مشکلِ با راه حل ها هم نشین
 
من به لطفِ دوستانت رفتم امّا سعی کن
بعدِ من کمتر شوی با این دغل ها همنشین
 
دل به مفهوم سیاهی کم کم عادت می کند
چشم وقتی می شود با مبتذل ها همنشین
 
گردن آویزی چنین را پاره کن، آزاد شو
آه مرواریدِ اصلِ با بدل ها همنشین