شعر و ادبیات فارسی
شعر و ادبیات فارسی

شعر و ادبیات فارسی

محمدرضا ترکی - از دست رفتنهای من دست خودم نیست


منبع عکس: فارس


از دست رفتنهای من دست خودم نیست
مگذار آن را پای من، دست خودم نیست

دنیای من در دستهایت بود و گم شد
حس می کنم دنیای من دست خودم نیست

یک باره دیدم دست من لرزید و تب کرد
دیدم که دستم، وای من! دست خودم نیست

یک در میان می زد نمی دانم کجا رفت
دیگر دل شیدای من دست خودم نیست

از دست وقتی می رود گرمای دستت
سرمای جان فرسای من دست خودم نیست

پروا مکن از دستهای عاشق من
دستان بی پروای من دست خودم نیست

از دست تو من سر به صحرا می گذارم
باور کن ای لیلای من! دست خودم نیست

محمدرضا ترکی - چو شاخه ای که امیدش به برگ و باری نیست


منبع عکس: هنر‌آنلاین


چو شاخه ای که امیدش به برگ و باری نیست
بهار آمده ، اما مرا بهاری نیست


نوشته است: بهار است ، شاخه ها سبزند ...
ولی به گفتهّ تقویم اعتباری نیست


مرا که عطر بهشت از تن تو بوییدم
به باد هرزهّ اردیبهشت کاری نیست


درون قاب خزان ایستاده ام ، بی برگ
ز هیچ رهگذرم چشم ِ انتظاری نیست


تو مثل باد بهاری ، گره گشا ، سرسبز ...
ولی دریغ ، تو را عهد استواری نیست


قرار بود که از عشق نگذریم ، ولی ...
گذشتم از تو و دیگر مرا قراری نیست...!


سلمان هراتی - دلم گرفته از این روزها،‌ دلم تنگ است





دلم گرفته از این روزها،‌ دلم تنگ است

میان ما و رسیدن ،‌هزار فرسنگ است


مرا گشایش چندین دریچه کافی نیست
هزارعرصه برای پریدنم تنگ است


اسیر خاکم و پرواز سرنوشتم بود
فرو پریدن و درخاک بودنم ننگ است


چگونه سر  کند این جا ترانه ی خود را ؟‌
دلی که با تپش عشق او هماهنگ است


هزار چشمه ی فریاد در دلم جوشید
چگونه راه بجوید که رو به رو سنگ است


مرا به زاویه ی باغ عشق مهمان کن
در این هزاره فقط عشق ،‌پاک و بی رنگ است


محمد صالح‌علاء / در سمت توام...



منبع عکس: برنانیوز

در سمت توام

دلم باران

دستم باران

دهانم باران

چشمم باران

روزم را با بندگی تو پاگشا می کنم

هر اذانی که می وزد پنجره ها باز می شوند

یاد تو کوران می کند

هر اسم تو را که صدا می زنم

ماه در دهانم هزار تکه می شود

کاش من همه بودم

با همه دهان ها تو را صدا می زدم

کفش های ماه را به پا کرده ام

دوباره عازم توام

تا بوی زلف یار در آبادی من است

هر لب که خنده ای کند از شادی من است

زندگی با توست

زندگی همین حالاست...

محمدرضا شرافت - شدم مانند رود از بارشی جریان که می گیرد


منبع عکس: برنا



شدم مانند رود از بارشی جریان که می گیرد

که من بد جور دلتنگ توام باران که می گیرد


دلم تنگ است می دانی پناهم شانه های توست
کمی اشک است درمانش دل انسان که می گیرد


من آن احساس دلتنگی ناگاه پس از شوقم
شبیه حس دیدارم ولی پایان که می گیرد


غروبی تلخ و دلگیرم غروب دشت تنهایی
دل دشتم من از نی ناله چوپان که می گیرد


چه بی راهم چه از غم ناگزیرم من چه ناچارم
شبیه حس یک قایق شدم طوفان که می گیرد


چقدر از خاطراتت ناگزیرم نه گریزی نیست
منم و باز باران بین قم تهران که می گیرد


تو را عشق تو را آسان گرفت اول دلم اما
چه مشکل می شود کارم دلم آسان که می گیرد


سپردم به فراموشی به سختی خاطراتت را
ولی باران که می گیرد ...ولی باران که می گیرد