شعر و ادبیات فارسی
شعر و ادبیات فارسی

شعر و ادبیات فارسی

اکبر اکسیر / در بهشت زهرا

50سال می شود که مامای پیر

مرا از بهشت رانده است

اما هنوزم که هنوز است آدم نشده ام

اگر آدم بودم که گول شامپو سیب را نمی خوردم

حالا به جهنم !

بوتیک محله ,

برگ انجیری سایز مادر بزرگ ندارد

اینجا , دزدان گردنه را لخت می کنند !!!!

حسین پناهی/ مهتاب

سلام ! ای ماه کج تاب !
تابان،
بر ویرانه های سفید و سیاه زندگی ام !

گل نرگس !
آیا هرگز
کوکویی شام یازده سر عائله خواهد شد؟
چه فکر شترانه ی ابلهانه ای !
من هیچ ندارم، آقا !
هیچ...
جز چند دانه سیگار،
همین صفحه و
این قلم دشتی افکار ابلهان...

تکیه بده !
به شانه هایم تکیه بده و گریه کن !
من نیز این چنین خواهم کرد...

فریدون مشیری/ گل امید



هوا هوای بهار است وباده باده ی ناب

به خنده خنده بنوشیم جرعه جرعه شراب


در این پیاله ندانم چه ریختی پیداست

که خوش به جان هم افتاده اند آتش وآب


فرشته ی روی من ای آفتاب صبح بهار

مرا به جامی از این آب آتشین در یاب


به جام هستی ما ای شراب عشق بجوش

به بزم ساده ی ما ای چراغ ماه بتاب


گل امید من امشب شکفته در بر من

بیا ویک نفس ای چشم سرنوشت بخواب


مگر نه خاک ره این خرابه باید شد ؟

بیا که کام بگیریم از این جهان خراب


فروغ فرخزاد/ وداع


می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش


می برم تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ نگاه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه


می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه امید حال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند باد وصال


ناله می لرزد ،می رقصد اشک

آه بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من


بخدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید


عاقبت بند سفر پایم بست

می روم خنده به لب ‚ خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل

نادر نادرپور/ گر آخرین فریب تو ، ای زندگی ، نبود

گر آخرین فریب تو ، ای زندگی ، نبود

اینک هزار بار ، رها کرده بودمت


زان پیشتر که باز مرا سوی خود کِشی

در پیش پای مرگ فدا کرده بودمت


هر بار کز تو خواسته ام بر کنم امید


آغوش گرم خویش برویم گشاده ای


دانسته ام که هر چه کنی جز فریب نیست

اما درین فریب ، فسون ها نهاده ای


در پشت پرده ، هیچ مداری جز این فریب

لیکن هزار جامه بر اندام او کنی


چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت

او را طلب کنی و مرا رام او کنی


روزی نقاب عشق به رخسار او نهی

تا نوری از امید بتابد به خاطرم 


روزی غرور شعر و هنر نام او کنی

تا سر بر آفتاب بسایم که شاعرم


در دام این فریب ، بسی دیر مانده ام

دیگر به عذر تازه نبخشم گناه خویش


ای زندگی ، دریخ که چون از تو بگسلم

در آخرین فریب تو جویم پناه خویش