شعر و ادبیات فارسی
شعر و ادبیات فارسی

شعر و ادبیات فارسی

جان به جانان کی رسد جانان کجا و جان کجا - هاتف اصفهانی


جان به جانان کی رسد جانان کجا و جان کجا

ذره است این، آفتاب است، آن کجا و این کجا


دست ما گیرد مگر در راه عشقت جذبه‌ای

ورنه پای ما کجا وین راه بی‌پایان کجا


ترک جان گفتم نهادم پا به صحرای طلب

تا در آن وادی مرا از تن برآید جان کجا


جسم غم فرسود من چون آورد تاب فراق

این تن لاغر کجا بار غم هجران کجا


در لب یار است آب زندگی در حیرتم

خضر می‌رفت از پی سرچشمهٔ حیوان کجا


چون جرس با ناله عمری شد که ره طی می‌کند

تا رسد هاتف به گرد محمل جانان کجا

جوانی بگذرد یارب به کام دل جوانی را - هاتف اصفهانی


 

جوانی بگذرد یارب به کام دل جوانی را

که سازد کامیاب از وصل پیر ناتوانی را


به قتلم کوشی ای زیبا جوان و من درین حیرت

که از قتل کهن پیری چه خیزد نوجوانی را


تمام مهربانان را به خود نامهربان کردم

به امیدی که سازم مهربان نامهربانی را


چه باشد جادهی ای سرو سرکش در پناه خود

تذرو بی‌پناهی قمری بی آشیانی را


مکن آزار جان هاتف آزرده جان دیگر

کزین افزون نشاید خست جان خسته جانی را

زهی از رخ تو پیدا همه آیت خدایی - هاتف اصفهانی


زهی از رخ تو پیدا همه آیت خدایی

ز جمالت آشکارا همه فر کبریایی

نسپردمی دل آسان به تو روز آشنایی

خبریم بودی آن روز اگر از شب جدایی

نبود به بزمت ای شه ره این گدا همین بس

که به کوچهٔ تو گاهی بودم ره گدایی

همه جا به بی‌وفایی مثلند خوب رویان

تو میان خوبرویان مثلی به بی‌وفایی

تو درون پرده خلقی به تو مبتلا ندانم

به چه حیله می‌بری دل تو که رخ نمی‌نمایی

شد از آشناییش جان ز تن و کنون که بینم

دل آشنا ندارد خبری ز آشنایی

گرهی اگر چه هرگز نگشوده‌ام طمع بین

که ز زلف یار دارم هوس گره‌گشایی

همه آرزوی هاتف تویی از دو عالم و بس

همه کام او برآید اگر از درش درآیی

به گردون می‌رسد فریاد یارب یاربم شب‌ها - هاتف اصفهانی


به گردون می‌رسد فریاد یارب یاربم شب‌ها

چه شد یارب در این شب‌ها غم تاثیر یارب‌ها


به دل صدگونه مطلب سوی او رفتم ولی ماندم

ز بیم خوی او خاموش و در دل ماند مطلب‌ها


هزاران شکوه بر لب بود یاران را ز خوی تو

به شکرخنده آمد چون لبت، زد مهر بر لب‌ها


ندانی گر ز حال تشنگان شربت وصلت

ببین افتاده چون ماهی طپان بر خاک طالب‌ها


جدا از ماه رویت عاشقان از چشم تر هر شب

فرو ریزند کوکب تا فرو ریزند کوکب‌ها


چسان هاتف بجا ماند کسی را دین و دل جایی

که درس شوخی آموزند طفلان را به مکتب‌ها

مفشار! - کارو


مفشار!
وه! بدینسان مفشار! این تن بیمار مرا
تنگ آغوش سیه، ای شب دیوانه گیج!
دست بردار..برو!
دست و پای دل بیرحم وگنهکار مرا
برتن مرده ی این عشق فسونکار مپیچ!

 


مرد؟!
افسوس.. ولی مرگ وی افسوس نداشت
مرده بود او، زنخستین شب بیداری عشق
وکنون، کوهوسی کونفسی، در دل من؟
تاببارم بسرم، مویه کنان سیل سرشک..

 
ریخت؟!
ای اشک جگر سوخته آخر زچه رو
بی سبب از دل غم دیده فرو غلطیدی؟
مگر از این زن بی عاطفه ی حادثه جو
در همه عمر، چه مهری، چه وفایی ، دیدی؟

 
آه، ای مظهر حرمان دل غمناکم!
خنده ی دیده ی حسرت زده ی نمناکم!
اشک! بگذار تو را با کفنش پاک کنم
حیف باشد بخدا، حیف! که با اینهمه سوز
تن لرزان تورا با تن او خاک کنم!

 
ای کلیسا، که در آن نیمه شب بی خبری
بگرفتی زکفم لذت تنهایی را
وچنان مست و سراپا شعف وزنگ زنان
هدیه دادی، به دلم این زن هرجایی را
بنگر از دور، ببین:
تا کجا رفت، سراسیمه، بدنبال هوس
تا کجا برد هوس، آن سرسودایی را!
مرده بخت، چنین بیکس وگمنام و غریب..
زیر پای من دیوانه افسانه پرست..

 
پس دگرصبر چرا؟
مثل آن نیمه شب بیخبری، بیخود ومست
ناله کن در دل شب، زنگ بزن، زنگ بزن!
بافغان جرس مرگ، بکش جار: که، های!
کاروان ابدیت! ببر این زاده ننگ!..
ببرش دور.. ببر دور و بخلوتگه مرگ،
برسرش خنده کنان سنگ بزن، سنگ بزن!

 

وتو ای خاک سیاه،
هیچ بر این زن بی مهر و وفا رحم مکن!
پاره کن قلب ورا، چنگ بزن، چنگ بزن
پاره کن قلب ورا، تازسیه چال جنون!..
عشق دیوانه ی خود را بدرآرم، ببرم..
خاک، پاسخ بده، آخر.. بخدا قلبم ریخت
ریخت، پاشیده شد ازهم، جگرم!
خامشی باز چرا؟ رفته مگر همره او..
عشق من.. مرده مگر؟ وای خدا!..وای خدا!.

 
خاک عالم بسرم!
پس کلیسا..نه! دگر زنگ مزن، زنگ مزن..
کاروان! پیش مرو.. یارمرا دورمبر..
برسرش خندکنان سنگ مزن.. سنگ مزن!
و تو ای خاک سیه.. محض خدا.. رحم بکن
بردلش سینه کشان، چنگ مزن.. چنگ مزن..

 
وتو..ای قلب من ای، روسپی باده پرست!
زاده ی وهم وجنون، زنگی دیوانه ی مست!
که همه عمر، ملول وقدح باده بدست..
شهوت آلود ونفس مرده و پژمرده و گیج
پدر زندگی ام را به عبث سوزاندی!
بس کن آخر بخدا، شرم کن، ای وای! بس است،
هرچه درکنج قفس عشق مرا گریاندی..
هرچه در وصف هوس، شعربگویم، خواندی..
کاروان رفت، هوس رفت، نفس رفت، کنون!
کنج عزلتگه ماتمکده ی ناکامی..
زارو سرگشته بصحرای جنون..
از پریشانی دنیای پریشاندل عشق
همره درد جنون!
یاد او مانده برای من ویک قطره سرشک.

 
آه.. ای قطره سرشک!
واپسین خاطره ی عشق من ناکس پست!
که دگرجز تو مرا یاری و غمخواری نیست..
قلب بیچاره، که از پای درافتاد، شکست..
بسکه در آتش حرمان جگرسوز، گریست

 
مرغ شب مرده وبخت من بدبخت نگر
شیون مرگ مرا، مرغ سحر داده بسر..
پس خداحافظ تو..حافظ تو، رفت دگر..
بعد من بر سر هر مرده، که شیون کردی..
شیون مرگ مرا، مرگ من.. ازیادمبر!..