شعر و ادبیات فارسی
شعر و ادبیات فارسی

شعر و ادبیات فارسی

با آن که دلم از غم هجرت خونست - رودکی


با آن که دلم از غم هجرت خونست
شادی به غم توام ز غم افزونست


اندیشه کنم هر شب و گویم: یا رب
هجرانش چنینست، وصالش چونست؟

در جستن آن نگار پر کینه و جنگ - رودکی


در جستن آن نگار پر کینه و جنگ

گشتیم سراپای جهان با دل تنگ

 

شد دست ز کار و رفت پا از رفتار

این بس که به سر زدم و آن بس که به سنگ



باباطاهر عریان - دوبیتی


تویی آن شکرین لب یاسمین بر

منم آن آتشین دل دیدگان تر

از آن ترسم که در آغوشم آیی

گدازد آتشت بر آب شکر


......


خوشا آنانکه پا از سر ندونند

مثال شعله خشک وتر ندونند

کنشت و کعبه و بتخانه و دیر

سرایی خالی از دلبر ندونند


......


خوشا آنانکه سودای ته دیرند

که سر پیوسته در پای ته دیرند

بدل دیرم تمنای کسانی

که اندر دل تمنای ته دیرند


......


الهی گردن گردون شود خرد

که فرزندان آدم را همه برد

یکی ناگه که زنده شد فلانی

همه گویند فلان ابن فلان مرد



ناصر خسرو قبادیانی - روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست



روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست

وندر طلب طعمه پر و بال بیاراست


بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت

امروز همه ملک جهان زیر پر ماست


بر اوج چو پرواز کنم از نظر تیز

می‌بینم اگر ذره‌ای اندر ته دریاست


گر بر سر خاشاک یکی پشه بجنبد

جنبیدن آن پشه عیان در نظر ماست


بسیار منی کرد و ز تقدیر نترسید   

بنگر که از این چرخ جفا پیشه چه برخاست


ناگه ز کمینگاه یکی سخت کمانی    

تیری ز قضا و قدر انداخت بر او راست


بر بال عقاب آمد آن تیر جگر سوز   

وز عرش مر او را به سوی خاک فرو کاست


بر خاک بیفتاد و بغلتید چو ماهی

بگشود پر خویش سپس از چپ و از راست


گفتا: عجب است این که ز چوبی و ز آهن

این تیزی و تندی و پریدن ز کجا خاست؟


بر تیر نظر کرد و پر خویش بر او دید

گفتا: ز که نالیم که از ماست که بر ماست!