شعر و ادبیات فارسی
شعر و ادبیات فارسی

شعر و ادبیات فارسی

مهدی جهاندار - روشن کنید بر درِ هر خانه یک چراغ

 


روشن کنید بر درِ هر خانه یک چراغ
یعنی برای هر دو سه پروانه یک چراغ

مجنون و ماه، شاپرک و شعله، مست و می
افتاده دست اینهمه دیوانه یک چراغ

بیچاره عاشقی که به هفت آسمان نداشت
حتی نه یک ستاره و حتی نه یک چراغ

ققنوس من، از آتش خود بال و پر بگیر
اما نگیر از کف بیگانه یک چراغ

کِی عاقبت بخیر شد انگور باغمان
آن شب که شد به میکده هر دانه یک چراغ

گاهی چراغ خانه به مسجد حرام نیست
آن مسجدی که داده به ویرانه یک چراغ

پروانه‌ای به وقت شهادت به خنده گفت
فردا می‌آورند روی شانه یک چراغ

ساقی! سری به کوچه‌نشینان خود بزن
هرگوشه روشن است غریبانه یک چراغ

نذر محرّم و صفر چشم‌های توست
هرسینه یک حسینیه، هرخانه یک چراغ

عشق تو را بر عاطفه¬ام قاب می-کشم- محمدعلی رضاپور


عشق تو را بر عاطفه¬ام قاب می-کشم
دل را از عشق¬های دگر، آب می-کشم

وقتی کنار یاد توام یار باصفا!
کی منّت از ستاره و مهتاب می-کشم؟

تا که جمال خوب تو را بینم آشکار
منّت ز هوشیاری و از خواب می-کشم

شایسته است اگر که نیابم به جستجو
چون انتظار آن گل نایاب می¬کشم

امکان عشق او شده تسبیح قلب من
یا عشق را به رشته¬ی ایجاب می¬کشم؟

رفتند دلبران و تو ماندیّ و تک شدی
درد خیالت از دل بی¬تاب می¬کشم

مهرت به نوکران، به دلم می¬شود یقین
وقتی سرک به صُحبت ارباب می¬کشم

اکنون سبب تویی، پل تا آسمان بلند
بیهوده زحمتی پی اسباب می-کشم

خورشید من تویی. گلِ گردانِ آفتاب
با مهرتو،به چهره¬ی جذّاب می-کشم

دل می¬شود خجسته و، جان، شاد و پر سُرور
تا چشم را به چشمه¬ی شاداب می¬کشم

دریاترین! وجود مرا آبرو ببخش
رنج و عذابی از غم مرداب می-کشم

با این امید خوش که بیایی گل غزل!
خود را کنار از غزل ناب می¬کشم.

ملارد - محمدعلی رضاپور


شهری نشسته برکوه،زیبا و سرخوش و شیک
شایان آن که گویی: شهری ست خرّم و نیک


شهری چنان شقایق با مردمان عاشق

شهری مقام گل هاش بالاتر از المپیک


شهری کنار تهران،شهربزرگ ایران،
سهمش از این فضیلت: روحیّه ای پر از تیک


ایران کوچک این جاست یک شهرهمچو کشور
حتّی در آن فراوان پشتون،هزاره،تاجیک


در بولوارهایش هربار طرح تازه
جز طرح ثابتی که نامش بُوَد ترافیک


در رهگذار خاکی،همسنگ شرمناکی
همبازی دست انداز در کوچه های باریک


از پارک خودروی خود تا خوردن فلافل
باید دهی عوارض. بر این کلاس، تبریک!


درشهرما تفاوت از خاک تا به افلاک
یک خانه عین کانتکس،یک خانه فوق آنتیک


دیوار خانه هامان یک سانتی ِ ترکدار
روپوش قلب هامان نشکن ترین سرامیک

پیش هم ایم (همیم )و باهم بیگانه ،خانه – خانه
ما مردمی مسلمان امّا به دین لائیک


شهری نه آنچنانی، دنیای رنگ – رنگ است
یک جاش مثل اتریش، یک جای آن، موزامبیک


از صبح کاذب این جا هرکس دوان دوان است
تا...تاری ِ شب تار ، در دور باطلی لیک


با دوست دختر خود بعضی چقدر مشغول!
با قلبِ دستِ چندم در قالب رمانتیک


خیلی خوشم می آید از شهرک طلایی
بعدش سرآسیاب و بعدش سه راه مارلیک


من که امیدوارم فردای بهتری را
خورشید می زند در، ای شام سرد تاریک!


کاری زیاد باید، آن گونه که بشاید
از دست ما برآید، همّت چو هست نزدیک .

سنگها - غلامرضا بروسان



تو را در کوهستان به خاطر می آورم

      به هنگام در به دریِ باد

      وقتی پلی را از جا می کند

 

      در اتاقی کوچک،  به اندازه‌ی کف دست

      و پرچمی که پاییز را دشوار کرده است.

 

      تو را به هنگام باریدن باران

      -حلزونی که بیهوده برگی را مرطوب می کند-

 

      تو را در مه

      وقتی که به رود نزدیک می شود

      چون پیغامی خونین به خاطر می آورم

      و سنگ‌ها

      سعی می کنند خونت را پنهان کنند.

دهانت مهربان بود - غلامرضا بروسان


چشم های تو درشت بودند با مژه های زیبا

            و صورت گرد تو

            مثل کاسه ی ماه بود

            و پاهایت که می آمدند تا مرا در گوشه ای پیدا کنند

            مرا چون واشری، چون لبه ی ریش ریش فرش

            یا «پلنگی از کار افتاده»

 

            چشم های تو مهربان بودند

            دهانت مهربان بود

            و گنجشک ها واقعا می آمدند

            از گوشه ی لبت آب می خوردند.