-
نیما یوشیج/ ققنوس
یکشنبه 24 شهریور 1398 13:11
قُقنوس، مرغ خوشخوان، آوازه ی جهان، آواره مانده از وزش بادهای سرد، بر شاخ خیزران، بنشسته است فرد. بر گرد او به هر سر شاخی پرندگان. او ناله های گمشده ترکیب می کند، از رشته های پاره ی صدها صدای دور، در ابرهای مثل خطی تیره روی کوه، دیوار یک بنای خیالی می سازد. از آن زمان که زردی خورشید روی موج کمرنگ مانده است و به ساحل...
-
بــه مُردادی ترین گرمـــا قسم، بدجور دلتنگم - امید صباغ نو
سهشنبه 5 شهریور 1398 17:50
بــه مُردادی ترین گرمـــا قسم، بدجور دلتنگم شبیه گچ شده از دوری ات، بانوی من، رنگم! حسودی می کند دستم بــه لبهایی کـه بوسیدت! وَ من بیچاره ی چشم تو ام... با چشم می جنگم! تنم از عطــر آغـــوش ِ تــو دارد باز می سوزد جهنّم شد بهشتم؛ تا پرید آغوشت از چنگم نظام ِ آفـــرینش ناگهـــان بـــر عکس شد ، دیدم- زدی با شیشه ی قلبت...
-
ایرج میرزا/ مثنوی
شنبه 19 مرداد 1398 13:23
درِ تجدید و تجدد وا شد ادبیات، شلم شوربا شد تا شد از شعر برون وزن و رَوی یـافت کاخ ادبیات نوی می کنم قافیه ها را پس و پیش تا شوم نابغة دورة خویش همه گویند که من استادم در سخن دادتجدد دادم این جوانان که تجدد طلبند راستی دشمن علم و ادبند ... بسکه در لیوِر و هنگام لِتِه دوسیه کردم و کارتن تِرِته بسکه نُت دادم و آنکِت...
-
طاهره صفارزاده
چهارشنبه 16 مرداد 1398 17:45
در عصر ما طوفان و سیل در تابستان آتشفشان در زمستان و زلزله در تمام فصول گردشگران جهانی هستند بی پاسپورت و بلیط به هر دیار غریبه سر زده پا مینهند آنها از اشتیاق موزه به دورند در فکر هدیه و سوغات نیستند سودای عکس و فیلم در سرشان نیست این گردشگران نذیرهای زمانند با بانگ ظاهر هشدار میدهند پروایی از...
-
احمد شاملو/ بحث در این نیست
سهشنبه 8 مرداد 1398 16:59
بحث در این نیست وسوسه این است . شراب ِ زهر آلوده به جام و شمشیر ِ به زهر آب دید در کف ِ دشمن . ــ همه چیزی از پیش روشن است و حساب شده و پرده در لحظه ی معلوم فرو خواهد افتاد ....
-
فریدون مشیری/ گرگ
سهشنبه 1 مرداد 1398 12:54
گفت دانایی که: گرگی خیره سر، هست پنهان در نهاد هر بشر! لاجرم جاری است پیکاری سترگ روز و شب، مابین این انسان و گرگ زور بازو چاره ی این گرگ نیست صاحب اندیشه داند چاره چیست ای بسا انسان رنجور پریش سخت پیچیده گلوی گرگ خویش وی بسا زور آفرین مرد دلیر هست در چنگال گرگ خود اسیر هر که گرگش را در اندازد به خاک رفته رفته می شود...
-
هیوا مسیح - از امشب
یکشنبه 23 تیر 1398 13:34
از امشب خوابهایم برای تو از این پس باچشم های باز می خوابم از اینجا به بعد چشم هایم از تا غروب نگاههای آشنا می آید و می رود که بیاید از طلوع چشم هایی که ندیدم از اینجا به بعد که تو چترت را نو می کنی من از راههای پراز چتر رفته برمی گردم ولی تو آمدنم را خواب نخواهی دید از اینجا به هر کجا من بدون ساعت راه می روم بدوه هر...
-
محمد - نظامی گنجوی
سهشنبه 18 تیر 1398 12:19
جهت را پرده زد در زیر پا شَق به نور قرب، واصل گشت مطلق فضایی دید از اغیار، خالی بری از جنس هر سفلی و عالی محلْ نابوده اندر وی محل را ابد همدم در آن وادی ازل را شنید از هر دری آن مطلع نور حکایت ها ز امداد زبان، دور وحشی، «ناظر و منظور» در آن جای، کاندیشه تا دیده جای درود از محمّد، قبول از خدای کلامی که بی آلتْ آمد شنید...
-
محمدعلی رستمی/ دو باره داغ کرده ام برای من غزل بگو
جمعه 14 تیر 1398 10:53
دو باره داغ کرده ام برای من غزل بگو بپاش دل در آسمان از عشق با زُحل بگو شراب تلخ دور کن دو جام مثنوی بده دو بیت از سحر بخوان سه مصرع از عسل بگو ستاره را سه تار کن بزن به سیم آخرش دو قطعه از قمر بخوان سپیدی از عمل بگو نوای دل سه گاه شد بیا و شور تازه کن ترانه از ابد بخوان حکایت از ازل بگو در آسمان ترین زمین طلوع می کنی...
-
احمد شاملو/ زیباترین حرفت را بگو
دوشنبه 10 تیر 1398 17:00
زیباترین حرفت را بگو شکنجه ی پنهان ِ سکوت ات را آشکاره کن و هراس مدار از آنکه بگویند ترانه یی بی هوده می خوانید . ــ چرا که ترانه ی ما ترانه ی بی هوده گی نیست چرا که عشق حرفی بیهوده نیست . حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید به خاطر ِ فردای ما اگر بر ماش منتی ست ؛ چرا که عشق خود فرداست خود همیشه است .
-
با آنکه دلم از غم عشقت خون است-رودکی
سهشنبه 4 تیر 1398 19:04
با آنکه دلم از غم عشقت خون است شادی به غم توام ز غم افزونست اندیشه کنم هر شب و گویم : یا رب هجرانش چونین است ، وصالش چون است ؟
-
رضا نیکوکار/ زخم ها بسیار اما نوشداروها کم است
سهشنبه 14 خرداد 1398 16:32
زخم ها بسیار اما نوشداروها کم است دل که می گیرد تمام سِحر و جادوها کم است هر نسیمی با خودش بوی تو را آورده است بادها فهمیده اند اعجاز شب بوها کم است تا تو لب وا می کنی زنبورها کِل می کشند هرچه می ریزی عسل در جام کندوها کم است بیشتر از من طلب کن عشق! من آماده ام خواهش پرواز کردن از پرستوها کم است از سمرقند و بخارا می...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 13 خرداد 1398 16:24
چند این شب و خاموشی ؟ وقت است که برخیزم وین آتش خندان را با صبح برانگیزم گر سوختنم باید افروختنم باید ای عشق یزن در من کز شعله نپرهیزم صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد تا خود به کجا آخر با خک در آمیزم چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش وین سیل گدازان را...
-
خواجوی کرمانی/ ای ترک آتش رخ بیار آن آب آتش فام را
دوشنبه 6 خرداد 1398 16:48
ای ترک آتش رخ بیار آن آب آتش فام را وین جامهٔ نیلی ز من بستان و در ده جام را چون بندگان خاص را امشب به مجلس خواندهئی در بزم خاصان ره مده عامان کالانعام را خامی چو من بین سوخته و آتش ز جان افروخته گر پختهئی خامی مکن وان پخته در ده خام را در حلقهٔ دردی کشان بخرام و گیسو برفشان در حلقهٔ زنجیر بین شیران خونآشام را چون...
-
شمس لنگرودی - الفبا...
دوشنبه 6 خرداد 1398 13:04
الفبا برای سخن گفتن نیست برای نوشتن نام توست اعداد ... پیش از تولد تو به صف ایستادند تا راز زادروز تو را بدانند دستهای من برای جست و جوی تو پیدا شدند دهانم کشف دهان توست ای کاشف آتش در آسمان دلم توده برفی است که به خندههای تو دل بسته است
-
خواجوی کرمانی/ مگذر ای یار و درین واقعه مگذار مرا
یکشنبه 22 اردیبهشت 1398 16:46
مگذر ای یار و درین واقعه مگذار مرا چون شدم صید تو بر گیر و نگهدار مرا اگرم زار کشی میکش و بیزار مشو زاریم بین و ازین بیش میازار مرا چون در افتادهام از پای و ندارم سر خویش دست من گیر و دل خسته بدست آر مرا بی گل روی تو بس خار که در پای منست کیست کز پای برون آورد این خار مرا برو ای بلبل شوریده که بی گلروئی نکشد گوشهٔ...
-
درویش حسن خراباتی - چو یاد میکنم آن کاروان شیدا را
دوشنبه 16 اردیبهشت 1398 12:46
چو یاد میکنم آن کاروان شیدا را به گام های جوان سنگ های خارا را امید من همه آن بود روزگارانی که آبشار کنم واژه های تنها را ز شور و شیفتگی چنگ می زدم بر راه چو گرد باد درختان پای در پا را چه روزها و چه شب ها که تا سپیده دمان شکیب داده بسی کام نا شکیبا را مرا به دست چه از بادها و باران هاست که از سراچه چرکین برون نهم پا...
-
رهی معیری/ به روی سیل گشادیم راه خانه ی خویش
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1398 13:20
به روی سیل گشادیم راه خانه ی خویش به دست برق سپردیم آشیانه ی خویش مرا چه حد که زنم بوسه آستین ترا همین قدر تو مرانم ز آستانهٔ خویش به جز تو کز نگهی سوختی دل ما را به دست خویش که آتش زند به خانهٔ خویش مخوان حدیث رهایی که الفتی است مرا به ناله سحر و گریه شبانهٔ خویش ز رشک تا که هلاکم کند به دامن غیر چو گل نهد سر و مستی...
-
خیام نیشابوری/ رباعی
یکشنبه 1 اردیبهشت 1398 10:03
خیام اگر ز باده مستی خوش باش با لاله رخی اگر نشستی خوش باش چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی، چو هستی خوش باش
-
آن گرنج و آن شکر برداشت پاک - رودکی
شنبه 31 فروردین 1398 19:02
آن گرنج و آن شکر برداشت پاک وندر آن دستار آن زن بست خاک باز کرد از خواب زن را نرم و خوش گفت: دزدانند و آمد پای پش آن زن از دکان فرود آمد چو باد پس فلرزنگش به دست اندر نهاد شوی بگشاد آن فلرزش، خاک دید کرد زن را بانگ و گفتش: ای پلید
-
سید محمدمجید موسوی گرمارودی - از غم که چشم های تو لبریز می شود
چهارشنبه 14 فروردین 1398 12:41
از غم که چشم های تو لبریز می شود انگار فصل ها همه پاییز می شود وقتی که خنده می کنی و حرف می زنی پاییز چون بهار دل انگیز می شود تلفیق چشم شیر و غزال است چشم تو چون با غرور و عشق گلاویز می شود جز سایه ای نماند ز من با طلوع عشق آن نیز با غروب تو نا چیز می شود با عطر گیسوان تو در باد مثل گل صد پاره باز جامه ی پرهیز می شود...
-
هوشنگ ابتهاج/ تا تو با منی زمانه با من است
سهشنبه 6 فروردین 1398 16:27
منبع عکس: شعر معاصر تا تو با منی زمانه با من است بخت و کام جاودانه با من است تو بهار دلکشی و من چو باغ شور و شوق صد جوانه با من است یاد دلنشینت ای امید جان هر کجا روم روانه با من است ناز نوشخند صبح اگر توراست شور گریه ی شبانه با من است برگ عیش و جام و چنگ اگرچه نیست رقص و مستی و ترانه با من است گفتمش مراد من به خنده...
-
شعری از امیرحسین خوشحال
دوشنبه 5 فروردین 1398 16:34
به منظور صفا و عشق و حالی! سفر رفتیم یک شهر شمالی هوای شهر ما آلوده بود و هوای شهر آن ها بود عالی! پتو و سفره را برداشت مادر پدر هم توی دستش بود قالی لب دریا رسیدیم و نشستیم به سختی جور شد یک جای خالی! نشد یک خانه یا ویلا بگیریم! ( دلیلش نیست اصلا ضعف مالی!) دو ساعت بعد داداش بزرگم خرید از سوپری پاچین و بالی! من و...
-
بیدل دهلوی/ بسکهوحشت کردهاست آزاد، مجنونمرا
دوشنبه 5 فروردین 1398 09:58
بسکهوحشت کردهاست آزاد، مجنونمرا لفظ نتواندکند زنجیر،مضمون مرا در سر از شوخی نمیگنجد گل سودای من خم حبابی میکند شور فلاطون مرا داغ هم در سینهام بیحسرت دیدار نیست چشم مجنون نقش پا بودهست هامون مرا کو دم تیغیکه در عشرتگه انشای ناز مصرع رنگین نویسد موجهٔ خون مرا ساز من آزادگی، آهنگ من آوارگی از تعلق تار نتوان...
-
فریدون مشیری/ بهار
چهارشنبه 29 اسفند 1397 12:56
ای بهار ای بهار ای بهار تو پرندهات رها بنفشهات به بار میوزی پر از ترانه میرسی پر از نگار هرکجا رهگذار تست شاخههای ارغوان شکوفه ریز خوشه اقاقیا ستاره بار بیدمشک زرفشان لشکر ترا طلایه دار بوی نرگسی که میکنی نثار برگ تازهای که میدهی به شاخسار چهره تو در فضای کوچه باغ شعر دلنشین روزگار آفرین آفریدگار ای طلوع...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 اسفند 1397 13:13
در پیله تا به کی بر خویشتن تنی پرسید کرم را مرغ از فروتنی تا چند منزوی در کنج خلوتی دربسته تا به کی در محبس تنی در فکر رستنم ـپاسخ بداد کرم ـ خلوت نشسنه ام زیر روی منحنی هم سال های من پروانگان شدند جستند از این قفس،گشتند دیدنی در حبس و خلوتم تا وارهم به مرگ یا پر بر آورم بهر پریدنی اینک تو را چه شد کای مرغ خانگی! کوشش...
-
عبید زاکانی - بکشت غمزه ی آن شوخ بیگناه مرا
دوشنبه 20 اسفند 1397 11:36
بکشت غمزه ی آن شوخ بیگناه مرا فکند سیب زنخدان او به چاه مرا غلام هندوی خالش شدم ندانستم کاسیر خویش کند زنگی سیاه مرا دلم بجا و دماغم سلیم بود ولی ز راه رفتن او دل بشد ز راه مرا هزار بار فتادم به دام دیده و دل هنوز هیچ نمیباشد انتباه مرا ز مهر او نتوانم که روی برتابم ز خاک گور اگر بردمد گیاه مرا به جور او چو بمیرم ز...
-
کاظم بهمنی - مثل گنجشکی که طوفان لانه اش را برده است
سهشنبه 14 اسفند 1397 12:59
مثل گنجشکی که طوفان لانه اش را برده است خاطرم از مرگ تلخ جوجه ها آزرده است هر زمان یادت می افتم مثل قبرستانم و سینه ام سنگ مزار خاطرات مرده است ناسزا گاهی پیام عشق دارد با خودش این سکوت بی رضایت نه؛ به من برخورده است غیر از آن آیینه هایی که تقعر داشتند تا به حالا هیچ کس کوچک مرا نشمرده است تیر غیب از آسمان یک روز...
-
ای که ندانی تو همی قدر شب
دوشنبه 15 بهمن 1397 15:00
ای که ندانی تو همی قدر شب سورهٔ واللیل بخوان از کتاب قدر شب اندر شب قدر است و بس برخوان آن سوره و معنی بیاب همچو شب دنیا دین را شب است ظلمت از جهل و ز عصیان سحاب خلق نبینی همه خفته ز علم عدل نهان گشته و فاش اضطراب اینکه تو بینی نه همه مردمند بلکه ذئابند به زیر ثیاب کرده ز بهر ستم و جور و جنگ چنگ چو نشپیل و چو شمشیر...
-
کاظم بهمنی - زمین شناس حقیری تو را رصد می کرد
پنجشنبه 11 بهمن 1397 13:01
زمین شناس حقیری تو را رصد می کرد به تو ستاره خوبم نگاه بد می کرد کنارت ای گل زیبا، شکسته شد کمرم کسی که محو تو می شد مرا لگد می کرد تو ماه بودی و بوسیدنت نمی دانی… چه ساده داشت مرا هم بلند قد می کرد بگو به ساحل چشم ات که من نرفته چطور به سمت جاذبه ای تازه جزر و مد می کرد؟! چه دیده ها که دلت را به وعده خوش کردند چه...