مثل باران یکریز
بر سقف شیروانی
لذتیست مداوم
حضور گرما بخشات
گاهی تند
گاهی کند
میترسم از روزی که قطع بشوی!

این کوزه چو من عاشق زاری بودهست
در بند سر زلف نگاری بودهست
این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت
چون آب به جویبار و چون باد به دشت
در سفره
مرگ آمده است
صدای آمدن دندان بر لقمه
همراه با صدای گلولهست
که پشت همین میدان
در ابتدای همین کوچه
بر سینهی جوان تو میتازد
و باز میکند آنرا همچون سفره
و لقمه بغض میشود
گلوله میشود
گلوی مرا میبندد
گلوی من بستهست
گلوی من بستهست
در سفره
مرگ آمده است