شعر و ادبیات فارسی
شعر و ادبیات فارسی

شعر و ادبیات فارسی


ای بی خبران شکل مجسم هیچ است
وین طارم نه سپهر ارقم هیچ است


خوش باش که در نشیمن کون و فساد
وابسته یک دمیم و آن هم هیچ است




ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست


ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
بی باده ارغوان نمیباید زیست


این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست




در میان من و تو فاصله هاست



در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم،

– می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

– که مرا

زندگانی بخشد

چشم های تو به من می بخشد

شورِ عشق و مستی

و تو چون مصرعِ شعری زیبا

سطرِ برجسته ای از زندگی من هستی.



ای مهربان‌تر از من



ای مهربان‌تر از من

با من

در دست‌های تو

آیا کدام رمز بشارت نهفته بود؟

کز من دریغ کردی

تنها تویی

مثل پرنده‌های بهاری در آفتاب

مثل زلال قطره باران صبحدم

مثل نسیم سرد سحر

مثل سحر آب

 

آواز مهربانی تو با من

در کوچه باغ‌های محبت

مثل شکوفه‌های سپید سیب

ایثار سادگی است

 

افسوس آیا چه کس تو را

از مهربان شدن با من

مایوس می‌کند؟



دوبیتی عرفانی


شب تاریک و سنگستان و مو مست

قدح از دست ما افتاد و نشکست

نگه دارنده اش نیکو نگه داشت

وگرنه صد قدح نفتاده بشکست